صفحه 10 از 10 نخستنخست ... 678910
نمایش نتایج: از شماره 91 تا 94 , از مجموع 94

موضوع: دلسپرگان | هانیه حدادی اصل

  1. #91
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4886
    Array

    پیش فرض

    چند روز از تعطیلات عید می گذشت. دلشوره عجیبی داشتم. دلم خیلی برایش تنگ شده بود، در عین حال هنوز از دستش ناراحت بودم. چند بار به فکرم رسید زنگ بزنم و خبری از او بگیرم. حتی یکبار شماره خانه شان را هم گرفتم، اما بلافاصله پشیمان شدم. اصلا دوست نداشتم متوجه التهابات درونی من بشود. از نظر امید همه چیز تمام شده بود، پس من هم باید همه چیز را فراموش می کردم، اما...
    این روزهای آخر طوری آشفته شده بودم که امین هم متوجه حالم شده بود، ولی هیچ حرفی نمی زد.
    شب که تلفن زنگ زد. من از همه به تلفن نزدیکتر بودم. گوشی را برداشتم.
    بفرمائین.
    سلام نازنین خانم، امید هستم.
    با حرص هرچه تمام تر گفتم:
    به به ، سلام آقای متین، مشتاق صداتون.
    گویا متوجه حالت عصبی من شده بود. پرسید:
    نازی خانم، از دست من عصبانی هستین؟
    نخیر، به هیچ وجه. شما هر کاری دلتون می خواد می کنین. کی جرات داره ناراحت بشه؟
    باور کنین خیلی دلم می خواست بیام، اما خوب نشد. اگه می دونستم تا این حد دلخور می شین، اصلا پرونده رو قبول نمی کردم.
    نخیر، آقای متین، افتخار ندادین.
    خواهش می کنم چوب کاریم نکنین. من واقعا شرمنده هستم. بیشتر از این خجالت زده ام نکنین. ممنون می شم . اختیار دارین.
    زنگ زدم باز هم ازتون عذرخواهی کنم. البته اگه بپذیرین.
    من هیچ ناراحتی از شما به دل ندارم.
    متشکرم. پدر خونه نیستن؟ باید از ایشون هم عذرخواهی کنم.
    نه با مامان رفته ان دیدن یکی از کارمندای شرکت. تازه عمل کرده.
    امین هم نیست؟
    چرا. امین توی اتاقشه. روی یک نقشه تازه کار می کنه. اجازه بدین صداش کنم.
    ممنون. نازنین خانم، تماس گرفتم بگم اگه برای آخر هفته کاری ندارین ، دو سه روزی در خدمتتون باشیم.
    تشکر، ولی...
    هیچ ولی و امایی رو نمی پذیرم. چون می دونستم برای آخر هفته کاری ندارین، این سفر را گذاشتم برای اون موقع.
    سفر؟
    بله، شمال ویلای کوچکی هست، می خوام شما هم اونجا رو ببینین.
    شما از کجا می دونین من آخر هفته بیکارم؟
    خوب حدس زدم.
    پس مطمئن نیستین.
    راستش نه، حالا درست حدس زدم؟
    نمی دونم چی بگم، درسته. کاری ندارم.
    پس تشریف میارین؟
    بله، مزاحم می شم ، تنها؟
    خب نه، با امین، البته اگه اونم کاری نداشته باشه.
    امین رو نمی دونم، باید با خودش صحبت کنین.
    خواستم از شما مطمئن بشم، بعد با امین صحبت کنم. خوب دیگه، امری باشه؟
    خواهش می کنم . گوشی حضورتون، امین رو صدا کنم. خداحافظ.
    خدانگهدار.
    وقتی مامان و بابا آمدند و از جریان سفر مطلع شدند، مرا تشویق کردند که حتما بروم. آنها سفر را برای تغییر روحیه من بسیار موثر می دانستند. حتی امین هم بیشتر به خاطر من پذیرفت.

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  2. #92
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4886
    Array

    پیش فرض

    صبح چهارشنبه بود که حرکت کردیم و طرفهای عصر بود که به ویلای بزرگ و زیبایی رسیدیم . با صدای بوق امین، پیرمردی که ظاهرا سرایدار بود ، در را گشود. گویا امین را می شناخت و با لهجه شیرینش با او سلام و احوالپرسی کرد. امین ماشین را داخل برد و پارک کرد. هردو پیاده شدیم. در همین حین امید به طرف ما آمد. پیراهن زرشکی و شلوار جین کرم پوشیده بود و به نظر بسیار سرحال و سرزنده می آمد. با امین احوالپرسی گرمی کردو رو به من گفت:
    نازنین خانم، واقعا خوش اومدین. خیلی از اومدنتون خوشحالم. افتخار دادین تشریف آوردین.
    متشکرم آقای متین.
    رو کرد به پیرمردی که کنار در ایستاده بود و گفت:
    مش یدا... بیا اینجا کارت دارم.
    پیرمرد به سمت ما آمد و گفت:
    بله آقا بفرمائین.
    مش یدا... یک زحمت بکش به هادی بگو اسبابا رو ببره تو .
    چشم آقا.
    دستت درد نکنه.
    پسر تنومندی به سرعت آنها را برداشت و به طرف ساختمان حرکت کرد. پشت سر او هم ما از میان انبوه درختان میوه و جاده شنی گذشتیم و وارد ساختمان شدیم.
    داخل ساختمان واقعا زیبا و خیره کننده بود. سالن با پرده های رنگارنگ تزئین و چندین دست مبل در آن چیده شده بود. همچنین آشپزخانه مرتب و بزرگی در کنار سالن قرار داشت.
    با راهنمایی آقای میتن به طبقه بالا رفتیم و اتاقها را دیدیم. فکر میکنم اتاقی که به من اختصاص داده شده بود، یکی از بهترین اتاقها بود. پنجره اتاق رو به دریا باز می شد. بعد از تماشای اتاق ، پنجره را گشودم و به خورشید که آرام آرام در دل آبی فرو می رفت خیره شدم. واقعا که غروب دل انگیزی بود.
    با ضربه ای که به در خورد برگشتم و در را گشودم. امین بود.
    نازی اگه خسته ای استراحت کن. من و امید پایین هستیم.
    در را بست و رفت. بعد از کمی استراحت، حمام کردم، لباس عوض کردم و به طبقه پایین رفتم. امید و امین مشغول صحبت بودند. چشمشان که به من افتاد صحبت را نیمه کاره رها کردند. کنار امین نشستم و گفتم :
    ایرادی نداره اینجا بنشینم؟ مزاحم نباشم.
    این چه حرفیه نازنین خانم؟ داشتیم درباره راهی که طی کردین صحبت می کردیم. گفتم حتما خسته این و استراحت می کنین، این بود که مزاحم نشدیم.
    کمی استراحت کردم، ولی منظره بیرون از اتاق بقدری قشنگه که ترجیح دادم اونو تماشا کنم. بهتر دیدم برم دریا رو ببینم.
    حتما امشب می ریم.
    چرا شب؟
    چون به نظر من شب قشنگتره. امین جان درسته؟
    موافقم.
    راستی با اجازه شما فردا شب یک مهمونی ترتیب داده ام. اکثر دوستانی که اطراف ویلا دارن، آخر هفته ها تنها یا با خانواده میان اینجا. گفتم حالا که همه هستن یک مهمونی کوچیک بگیریم تا با هم بیشتر آشنا بشیم.
    خوبه، اینهایی رو که میگی من می شناسم؟
    تقریبا، اما نه همه رو. فردا که ببینی می فهمی. امشب هم اگه خسته نیستین، بریم یک گشتی بزنیم.
    اگه اجازه بدی من دوشی بگیرم و کمی استراحت کنم بعد.
    باشه فقط زودباش که دیر می شه.
    تو چقدر هولی دختر.
    وقتی امین به طرف اتاقش حرکت کرد، امید به من گفت:
    دوست دارین بریم کنار دریا؟ غروبش هم قشنگه.
    البته.
    پس شما بفرمائین، من ببینم مش یدا... کارها رو تموم کرده یا نه.
    هر دو بلند شدیم و من به طرف ساحل به راه افتادم. نزدیک تخته سنگی درست کنار ساحل ایستادم و نسیم شبانگاهی موهایم را نوازش می کرد. کاملا مسحور دریا شده بودم. بی اختیار به یاد این شعر افتادم و در حالی که آن را زیر لب زمزمه می کردم، روی تخته سنگی نشستم:

    به شرجی ترین سایه می بارمت، ببین با کدام آیه می آرمت، غرل مهربانتر شده مهربان....

    که ناگهان شخصی از پشت به من نزدیک شد و ادمه شعر را او خواند:

    به جان خودت دوست می دارمت.

    برگشتم و در کنار خودم امید را دیدم. دستها را به سینه زده و به غروب زیبای بهاری خیره شده بود. گفت:
    نمی دونستم این قدر به دریا علاقه دارین.
    بهم نمیاد؟شما هم با دیگران هم عقیده این که می گن نازنین یک کوه یخه؟
    نه ، اصلا. نجابت شما را نباید به حساب بی احساسی و بی تفاوتی گذاشت.
    نمی دونم. احساس می کنم دارم پرواز می کنم. اگر هوا کمی گرمتر بود حتما می زدم به آب.
    نازنین؟
    بله؟
    متشکرم.
    برای چی؟
    فکر نمی کردم بیایی.
    چرا نباید بیام؟ راستش این سفر خیلی برام لازم بود.
    فقط همین؟
    بعد از کمی مکث گفتم:
    نه.
    روبرویم قرار گرفت و در چشمانم خیره شد.
    هنوز از دستم نا راحتی؟
    برای چی باید ناراحت باشم؟
    چون به باغ نیومدم.
    هرگر. من فراموش کردم. شما هم همین کار رو بکنین.
    می خوام یک چیزی بگم ، گوش می کنی؟
    البته، بفرمائین.
    من...من، مدتیه می خواستم بگم....بگم یعنی اگه...
    در همین هنگام صدای امین از دور شنیده شد که گفت:
    شما کجایین؟ داشتم دنبالتون می گشتم. بیایین بریم، من حاضرم.
    هردو برگشتیم . در حالی که امید با آشفتگی بسیار موهایش را با هر دو دست عقب می زد، زودتر از ما خود را به در ورودیساختمان رساند. مطمئنا از این که حرفش ناتمام مانده بود ناراحت بود. با خود اندیشیدیم حتما در موقع مناسبتری آن را بیان می کند.
    نیمه های شب بود که بله منزل برگشتیم . چون بسیار خسته بودم، شب بخهیر گفتم و به اتاقم رفتم، اما با دیدن آن منظره زیبا خستگیم برطرف شد. آرام داخل تراس رفتم و همان جا روی صندلی نشستم . ساعتها فقط به دریا خیره شدم و نفهمیدم کی خوابم برد.
    صبح زودتر از همه از خواب بیدار شدم و آهسته به باغ رفتم . بعد از دقایقی قدم زدن برگشتم و امین و امید را منتظر پشت میز صبحانه دیدم. بعد از سلام و احوالپرسی و صبح بخیر ، پشت میز نشستم. امین گفت:
    تو کی بیدار شدی ؟ ما فکر کردیم هنوز خوابیث.
    خیلی وقته بیدارم. دیدم هنوز کسی بیدار نشده گفتم برم کمی قدم بزنم.
    می بخشین ، تقصیر ما بود . خیلی خوابیدیم .
    شما خسته بودین ، باید هم استراحت می کردین .
    شما چطور، خسته نشدین؟
    نه ، اصلا. به قدری این باغ قشنگه که دلم نمی خواست بیام تو.
    *********
    آن روز بعد از صرف صبحانه ، آقای متین دستورات لازم را به مش یدا... و همسرش داد و هر سه از ویلا خارج شدیم. به جاهای دیدنی اطراف سر زدیم و از آنها دیدن کردیم. تا عصر بیرون بودیم. وقتی به منزل برگشتیم ، هر سه به اتاقهایمان رفتیم. من به سرعت حمام کردم، بلوز و شلوار آبی رنگه ساده ای پوشیدم و به طبقه پایین رفتم. بقیه هنوز نیامده بودند. روی مبلی کنار شومینه نشستم و به شعله های آن خیره شدم.
    امید داشت از پله ها پایین میامد. با صدای بلندی گفت:
    فکر می کنم حوصله تون سر رفته باشه.
    به خود آمدم و نگاهش کردم. بلوز و شلوار خاکستری به تن داشت و موهایش را آراسته بود. رایحه عطرش از چند متری به مشام می رسید. چقدر خواستنی و دوست داشتنی شده بود. کاش می توانستم ساعتها فقط نگاهش کنم، اما افسوس که گذشته ها گذشته بودند.
    نازنین خانم، صدام را شنیدین؟
    چرا باید حوصله ام سر بره؟ همین الان اومدیم .
    از برنامه امشب که ناراحت نشدین؟
    اتفاقا خیلی هم خوشحال می شم با این مهمونها آشنا بشم.
    اونا هم خیلی دوست دارن با شما و امین هم آشنا بشن.
    من فکر می کنم امین اونها را می شناسه.
    همه رو نه، من امشب همه رو دعوت نکردم. خیلی شلوغ می شد. البته همین ها هم خیلی ساکت نیستن. فکر می کنم بد نگذره.
    تا همین حالا هم خیلی خوش گذشته مطمئنا بقیه اش هم همین طوره.
    خوشحالم. چیزی میل دارین براتون بیارم؟
    نه متشکرم.
    پس با اجازه، من سری به آشپزخونه بزنم.
    بعد از اینکه امید رفت امین هم پایین آمد و کنارم نشست. با هم صحبت می کردیم که مهمانها یکی یکی آمدند. آقای متین همگی آنها را به داخل سالن دعوت و به سمت ما راهنمایی و تک تک آنها را معرفی کرد. همه دور هم نشسته بودیم که بعد از ساعتی بقیه نیز آمدند و به ما پیوستند. افراد خوب و خونگرمی بودند. در همنا نگاه اول از تعدادی از آنها خوشم آمد. پس از چند ساعت آقایان به سمت دیگر ساختمان رفتند. همان طور که کنار شومینه نشسته بودم، دختر جوانی تقریبا همسن خودم کنارم آمد و گفت:
    اجازه می دین کنارتون بنشینم؟
    بفرمائین خواهش می کنم.
    به نظر میاد حالتون زیاد خوب نیست.
    نه، خوبم، چطور این فکر رو کردین.
    آخه خیلی ساکتین.
    من همیشه همین طورم.
    از این که وقتتونو می گیرم ناراحت نمی شین؟
    نه، این حرفها چیه؟ خیلی هم خوشحال می شم.
    من مینا پرویزی هستم. شما هم که قاعدتا نازنین خانمید؟
    درسته.
    شما با آقای متین چه نسبتی دارین؟
    خانواده ایشون از دوستان ما هستن. خودشون هم از دوستان صمیمی برادرم هستن. شما چطور؟
    پدر ایشون یعنی آقای متین از دوستان قدیمی پدرم هستن. سالهای زیادی میشه که ایشون رو می شناسم. پسرشون تازه برگشته.
    بله می دونم.
    به هر حال امیدوارم امشب اینجا بهتون خوش بگذره.
    حتما همین طوره.
    در هنگام صرف شام من و مینا کنار هم نشستیم. بعد از شام یکی از بزرگان مجلس که بعدا فهمیدم آقای سلیمی نام دارد، رو به جوان شیک پوشی کرد و گفت:
    حمید رضا، امشب سازت رو نیاوردی؟
    چرا ، آقای سلیمی.
    خوب پس چرا نشستی؟ بلند شو برو بیارش، ما منتظریم.
    حمید رضا بعد از مدتی با یک گیتار برگشت و گفت:
    اینم سازم. حالا بفرمائین چی بزنم؟
    همون قبلی ها رو. اصلا هرچی بلدی بزن.
    قبل از اینکه مرد جوان شروع به نواختن کند، امید گفت:
    اگه همه مایلین بریم کنار دریا. حمید رضا هم اونجا بزنه.
    آقای سلیمی بلند شد و نگاهی به بیرون انداخت و گفت:
    ولی فکر می کنم هوا سرد باشه. داره باد میاد.
    اشکالی نداره. لباس گرم می پوشیم.
    پیشنهاد امید با استقبال همه روبرو شد. همه راه افتادند و آقای سلیمی پیشنهاد کرد آتشی نیز روشن کنند. امید پذیرفت و مردهای جوان همه بلند شدند و بیرون رفتند و مشغول افروختن آتش شدند. بقیه هم لباس های خود را پوشیدند . به دنبال آنها روانه شدند. مینا رو به من کرد وگفت:
    مگه نمیای؟ بلند شو. لباس گرم داری؟
    آره دارم. تو برو من الان میام.
    بسرعت به اتاقم رفتم، ژاکتم را پوشیدم و پایین آمدم و از در سالن خارج شدم. همه دور آتش حلقه زده بودند. آرام حرکت کردم. مینا جایی کنار خودش برایم باز کرد و کنارش نشستم. جمع دور آتش به دوازده نفر می رسید. من طوری نشسته بودم که امید و امین کاملا روبرویم قرار داشتند و من راحت می توانستم چهره آنها را ببینم. وقتی جوان شروع به نواختن کرد همه سکوت کردند و به آهنگ گوش دادند. حمید رضا از صدای خوبی برخوردار بود و گاهی شعری می خواند. همه سکوت کرده بودند. تنها صدایی که به گوش می رسید صدای سوختن چوبها و امواج آرام دریا بود که بر دل تخته سنگها بوسه می زدند. بعد از نواختن چند آهنگ زیبا، او شروع به خواندن آهنگی کرد که مثل بقیه ، من نیز آن را به خاطر داشتم.
    بغض گریه تو چشمهام حرفهای درد رولبهام
    چه جوری باید بگم من بی تو دنیا رو نمی خوام
    زده آتیش به وجودم غم دور از تو نشستن
    من که پیشمرگ تو بودم تو گرفتی من رو از من
    جز محبت من چه کردم؟ که شدی دشمن جونم
    تار و پودم رو سوزنده آتشی که کردی روشن
    بغض گریه تو چشمهام حرفهای درد رولبهام
    چه جوری باید بگم من بی تو دنیارو نمی خوام
    رفتی و من ، غریب و تنها بی تو مجنونم و رسوا
    تو بیا ای نازنینم به تو خو کرده نفسهام
    فاصله بین من و تو شده اندازه دنیا
    تو بیا ای نازنینم تو امید بده به فردام

    انگار همه منتظر این آهنگ بودند. اواسط آهنگ بود که سرم را بلند و ناخودآگاه به چهره امین و امید نگاه کردم. غمی آشنا و مشترک در چشمان هر سه ما موج می زد. به نظرم رسید امین به نقطعه نامعلومی خیره شده است. حدس زدم در خاطرات سحر سیر می کند. وقتی کمی دقیق تر به چهره امید نگریستم، از آنچه که دیدم بی نهایت آشفته شدم. او در حالی که زانوان خود را بغل کرده و آنها را تکیه گاه سرخود کرده بود و آتش نیمی از صورتش را روشن کرده بود و باد ملایمی موهایش را به این طرف و آن طرف حرکت می داد، آرام نشسته بود و به من نگاه می کرد. اشک در چشمان جذاب و پر غرورش حلقه زده بود. چقدر نگاه آرام و صبورش را دوست داشتم. من نیز به او نگاه کردم. بدون توجه به اطرافیان، فقط من بودم و او. آتش زبانه کشید و در این هنگام اشک از چشمانش فرو افتاد و نور آن را مانند مرواریدی درخشان در چشمان من منعکس کرد. دیگر تاب نیاوردم و بلند شدم و به طرف سالن دویدم. آهنگ همچنان ادامه داشت و او نیز همچنان رفتنم را می نگریست. احساس کردم تمام خاطرات گذشته ام همانند آتش زیر خاکستر شعله ور شده اند، اما آیا برای بازگشتن دیر نبود؟
    آخر شب وقتی تمام مهمانها رفتند، شب بخیر گفتم و به اتاقم رفتم. نمی دانم چرا از روبرو شدن با امید خجالت می کشیدم. مطمئن بودم که او هم همین گونه است. هرچه سعی کردم بخوابم، نتوانستم. بلند شدم و آهسته راه ساحل را در پیش گرفتم. خانه غرق سکوت بود. آرام در را باز کردم و خارج شدم. به تخته سنگ رسیدم و نشستم و به دریا خیره شدم. هنوز مدتی نگذشته بود که با صدایی به عقب نگریستم. امید بود. حتی بلوز و شلوارش را هم عوض نکرده بود. معلوم بود که هنوز نخوابیده است.
    شما هنوز نخوابیدین؟
    خوابم نمی بره. شما چطور؟
    من هم خوابم نبرد. امشب آخرین فرصت برای دیدن دریاست.
    روی همان تخته سنگ کنارم نشست و با صدایی آرام شروع به صحبت کرد:
    مهمونی امشب چطور بود؟
    عالی، دستتون درد نکنه.
    با دختر آقای پرویزی هم که حسابی گرم گرفته بودین.
    دختر خوبیه، با هم هم عقیده بودیم.
    نظرتون نسبت به آقایون چیه؟
    من باهاشون برخوردی نداشتم، ولی ظاهرا آدمهای خوبی بودن.
    حمید رضا چی؟ نظرتون درباره اون چیه؟
    نوازنده خوبیه، صدای زیبایی هم داره.
    همین؟!
    خوب من چیز دیگه ای ندیدم. همین.
    ازم خواسته تا درباره اش با شما صحبت کنم.
    ناگهان انگار سطل آب یخی روی سرم ریختند. کاملا مسخ شده بودم. حتی بدنم را نمی توانستم حرکت بدهم. بزحمت صورتم را برگرداندم و به نیم رخش نگاه کردم.ک همچنان نشسته بود و به دریا نگاه می کرد.
    چی گفتین؟ اگه می شه یک بار دیگه تکرار کنین.
    من مثل خانمها توی این کار استاد نیستم. بهش هم گفتم شخص مناسبی رو برای انتقال درخواستش پیدا نکرده، ولی اون زیر بار نرفت. ازم خواست که شما رو براش خواستگاری کنم.
    احساس سرگیجه عجیبی داشتم. تمام کاخ آرزوهایم یکباره روی سرم خراب شد. انگار چند ساعت پیش را توی رویا گذرانده بودم. من به چه فکر می کردم و حالا با چه روبرو شده بودم.
    وای امید، امید، اگر می توانستم همین جا با همین دستهایم خفه ات می کردم. دستهایم را مقابل صورتم گرفتم و مدتی سکوت کردم. او هم هیچ نگفت. گمان می کرد دارم فکر می کنم.
    سکوت را شکستم و گفتم:
    شما بهش چی گفتین؟
    گفتم باید با خودتون صحبت کنم.
    همین؟
    مگه چیز دیگه ای هم باید می گفتم؟
    عصبانیتم اوج گرفت. بلند شدم و مقابلش ایستادم و فریاد کشیدم و گفتم:
    مگه چیز دیگه ای هم باید می گفتین؟ نخیر چیزی نباید می گفتین. نگفتین نازنین یک بار ازدواج کرده و شکست خورده؟ نگفتین اون هنوز مرد مناسبشو پیدا نکرده؟ نگفتین اون از ازدواج می ترسه؟ اصلا از تمام مردها متنفره، همه شون دروغگو هستن. دروغگو، نگفتین؟ هیچ کدوم رو نگفتین؟ باید می گفتین، همه رو می گفتین. آخه من از دست شما مردها چه کنم؟ تو...تو فکر کردی اینم یک پرونده معمولیه که درباره اش تصمیم می گیری. اصلا به چه حقی درباره زندگی من تصمیم گرفتی؟ آخه ...آخه تو دیگه چرا؟ تو که همه چیز رو می دونی دیگه چرا؟
    در حین ادای این جملات کنترلم را از دست دادم و به گریه افتادم. او هم بلند شد و مقابلم ایستاد. نفس عمیقی از سینه بیرون داد و در حالی که سعی می کرد مرا آرام کند، گفت:
    گوش کن نازنین. من همه اینها رو می دونستم، هیچ تصمیمی هم راجع به زندگی شما نگرفتم. حالا هم که اتفاقی نیفتاده. خوب می رم می گم قصد ازدواج نداری. من اگه می دونستم تا این حد ناراحت می شی اصلا نمی گفتم.
    همانطور به سمت خانه می دویدم گفتم:
    فردا، همین فردا باید همه چیز رو براش توضیح بدین، همین فردا.

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  3. #93
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4886
    Array

    پیش فرض

    شب وحشتناکی بود. احساس سرمای عجیبی می کردم. تمام بدنم می لرزید. با خواستگاری حمید رضا و طرح آن از جانب امید، دیگر مطمئن شدم که تمام مسائل گذشته برای او فراموش شده اند. آن شب تا صبح فکر کردم. باید با قضیه کنار می اومدم. حق کاملا با امید بود. من او را جواب کرده بودم و حالا نباید انتظار می داشتم که بعد از چندین سال... تصمیم خودم را گرفتم. از فردا صبح امید فقط یک دوست خانوادگی می شد که حداقل من آزادی دوباره ام را به او مدیون بودم. من نباید تا این حد مسائل را با هم مخلوط می کردم، اما غم عظیمی روی دلم سنگینی می کرد.
    **********
    جمعه بعد از نهار از مش یدا... و همسرش خداحافظی کردیم و با بدرقه آقای متین راهی تهران شدیم. شب بود که رسیدیم. مادر و پدر خانه نبودند و هر دو حدس زدیم که به منزل افشین رفته باشند. چون خیلی خسته بودیم، منتظر بازگشتشان نشدیم و خوابیدیم.
    صبح هم اصلا فرصت تعریف جریانات را نداشتم و همراه پدر و امین راهی شرکت شدیم.
    *********
    اواسط مرداد ماه بود گرمای هوا شدت گرفته بود.
    از فروردین که از شمنال برگشتیم، شاید بیشتر از پنج شش بار با امید تماس نداشتم. احساس می کنم این فرصت سه ماهه برای وفق پیدا کردن با شرایط خیلی لازم بود. در تمام این مدت مساله ای فکر مرا مشغول کرده بود و آن ازدواج امید بود. اگر او هرچه زودتر ازدواج می کرد این جریانات هم زودتر تمام می شدند. فکر کردم اگر من به او کمک کنم و از او بخواهم ، حتما راضی خواهد شد. احساس می کردم طاقت دوباره دیدن اشکهایش را ندارم.
    در بین همکارانم خانمی بود به نام خانم سبحانی . دختری نجیب و زیبا بود. فکر کردم شاید او برای امید مناسب باشد. بالاخره یک روز طاقتم تمام شد. با دفترش تماس گرفتم و از خودش وقت ملاقات گرفتم. مخصوصا خواستم آخر وقت باشد. او هم فردا را پیشنهاد کرد و من هم پذیرفتم. مدام تمرین می کردم که چگونه موضوع را با او درمیان بگذارم.
    بالاخره ساعت مورد نظر فرا رسید. از راه شرکت به طرف دفترش حرکت کردم. هیچ کس در دفتر نبود. ضربه ای به در زدم و با شنیدن((بفرمائین)) داخل شدم.
    سلام . عصر بخیر.
    سلام خانم مبینی، خیلی خوش آمدین. بفرمائین.
    ببحخشین مزاحمتون شدم. خواهش می کنم. اتفاقا خیلی دلم می خواست ببینمتون. از وقتی از شمال برگشتیم، خبر چندانی ازتون نداشتم.
    باور کنین کارهای شرکت خیلی زیاده. من وقت هیچ کار دیگه ای رو ندارم.
    پس با این حساب، من خیلی خوش شانسم که امروز زیارتتون کردم. می بخشین، کسی توی دفتر نیست. اجازه بدین برم براتون چایی بیارم.
    نه، نه ، لازم نیست. دستتون درد نکنه. من برای انجام کاری اومده ام. باید زور برم.
    خیر باشه . بفرمائین.
    راستش نمی دونم از کجا شروع کنم، اگه در طول صحبتهام چیزهایی رو می گم که نباید بگم، واقعا معذرت می خوام .
    بفرمائین خواهش می کنم.
    سرم رزا پایین انداختم و شروع کردم:
    راستش چند شب پیش خواب مادرتون رو دیدم. خیلی ناراحت بودن. وقتی علت ناراحتیشون رو پرسیدم، موضوع شما رو مطرح کردن. من...من آقای متین قصد دارم اگه اجازه بدین یک مدتی جای خواهرتون باشم، اگه شما راضی باشین و خدا بخواد، باعث یک امر خیر بشم. این طوری هم باعث خوشحالی مادرتون می شم، هم...هم شاید جبران گذشته ها... من دختری رو می شناسم که فکر میکنم از هر جهت براتون مناسب باشه. اگر جواب شما مثبت باشه.، من موضوع را با پدر و مادرتون مطرح کنم. می دونین، شما به گردن من خیلی حق دارین . شاید فکر کنین آدم فضولی هستم، یا خیلی پرو هستم که به خودم اجازه می دم توی زندگی خصوصی شما دخالت کنم، اما دلم می خواد همین طور که شما باعث شاد شدن خانواده من شدین، من هم شادی رو توی چهره مادر و پدرتون ببینم. اگر...اگر هم خودتون کس دیگه ای رو دیدین و در نظر دارین، خوب چه بهتر. باور کنین قصد تلافی کردن ندارم. این کار رو هم فقط به همین دلایلی که کگفتم انجام می دم. حالا دیگه خودتون می دونین. هر موقع که فکرهاتون رو کردین و تصمیم گرفتین به من اطلاع بدین.
    صحبتهایم که تمام شدند سرم را بالا کردم و جز چهره حیران و بهت زده امید، چیز دیگری ندیدم. مدتی نگاهش کردم، ولی او اصلا متوجه نبود. صدایش کردم، ولی فایده ای نداشت. محکم روی میزش کوبیدم و گفتم:
    آقای متین .
    به خود آمد و بعد از کمی سکوت گفت:
    من...من باید فکر کنم. اجازه بدین فکر کنم.
    بلند که شدم و خواستم خداحافظی کنم، دیدم سرش را روی میز گذاشته است و مثل چند لحظه قبل به هیچ چیز توجهی ندارد. بدون صدا خارج شدم.
    شب در اتاقم نشسته بودم و مشغول یک سری از حسابهای جدید شرکت بودم که با صدای در دست از کار کشیدم. بلند شدمو رفتم تا در را باز کنم. در باز شد و امین با عصبانیت وارد اتاق شد . هنوز لباس بیرون تنش بود. معلوم بود تازه از شرکت آمده است. با خونسردی به داخل دعوتش کردم. در را پشت سرش محکم بست و مقابلم ایستاد:
    نازنین، تو امروز کجا بودی؟
    خندیدم و گفتم:
    چطور مگه؟
    ناگهان فریاد زد:
    پرسیدم امروز کجا بودی؟
    خنده از روی لبانم محو شد.
    چی شده امین؟ اتفاقی افتاده؟
    این رو باید از شما پرسید. این چه کاری بود که امروز کردی؟
    چی داری میگی؟ واضح صحبت کن.
    تو برای چی امروز رفتی پیش امید؟ این چرندیات چی بود که تحویلش دادی؟
    مگه چی گفتم/ اصلا تو از کجا فهمیدی امروز اونجا بودم؟
    امروز دیدمش.
    آهان، پس اومده پیش تو شکایت منو کرده. عجب آدم... خوب به خودم می گفت... این قدر هم داد و قال راه نمینداخت.
    چرا مزخرف می گی؟ اصلا می فهمی چی داری می گی؟ تو هنوز هم اون نشناختی. اون خودش یک کلمه هم حرف نمی زنه.امروز باهاش کار داشتم. مثل اینکه بعد از رفتن تو رسیدم. حالش اصلا خوب نبود. چشمهاش خیلی قرمز شده بود. خلاصه خیلی آشفته بود. هرچقدر پرسیدم که چی شده، گفت سرش درد می کنه. اون قدر سماجت کردم تا بالاخره همه چیز رو تعریف کرد. آخرش هم گفت(( از نازنین همه جور انتظاری داشتم الا این یکی رو.)) نازنین، تمام تنم عرق کرده بود و از خجالت داشتم آب می شدم.
    امین، تو طوری صحبت می کنی انگار جنایتی مرتکب شده ام. بدتر از جنایت و جرم مرتکب شدی.
    بابا مگه چی کار کردم؟ من فقط خواستم گوشه ای از محبتهاشو جبران کنم و اونو از این بلاتکلیفی در بیاورم. این رو به خودش همگفتم.
    اینطوری می خواهی محبتهاشو جبران کنی؟ این طوری که بیشتر عذابش میدی. واقعا که...
    ببین امین، تو یک مساله ساده رو خیلی بزرگ می کنی . من تا این کار ررو نکنم آروم نمی گیرم.
    تو...تو یا احمقی یا خودت رو می زنی به حماقت. نه نازنین خانم، شما تا این بخت برگشته رو دق ندی و کنار سعید خدا بیامرز زیر خاک نکنی، آروم نمی گیری.
    امین، چی داری میگی؟ تو رو بخدا یواشتر. مامان و بابا میان بالا.
    بذار همه بیان بالا. شاهکار امروزت رو باید همه بفهمن.
    من چه کار کنم که ایشون راضی بشن؟
    عذابش نده، اذیتش نکن. نازنین تو خیلی خوب همه چیز رو می دونی، فقط تظاهر به ندونستن می کنی. از عذاب کشیدن امین لذت می بری؟
    این قدر پرت و پلا نگو. من هیچ چیز رو نمی دونم.
    خیلی خوب. من برات میگم. هیچ می دونی اون شب، وقتی گفت هنوز منتظرم، منتظر کی بود؟ منتظر تو بود. می دونی وقتی می خواست خواستگاری حمید رضا رو با تو مطرح کنه، چقدر عذاب کشید؟ داشت دیوونه می شد. چقدر دلهره داشت. صدبار مرد و زنده شد. ازم پرسید اگه جواب مثبت بده چی؟ من چند دفعه خواستم منصرفش کنم، اما نشد. می گفت اگه جوابش مثبت باشه، من همون جا می میرم. می دونی، اصلا می فهمی؟ هربار برای دیدنت چه اشتیاقی داشت؟ متوجه نشده بودی نگاهش با نگاه دیگران فرق داشت؟ نازنی، امید تو رو می خواد. به اندازه تمام دنیا دوستت داره. تو اصلا معنی عشق رو می فهمی؟ اون هیچ کدوم از این حرفها رو به تو نزد. فقط صبر کرد و منتظر شد. اون وقت تو... ت. ، دیوونه ای. آخرش هم من رو دیوونه می کنی، هم اون رو. نازنین، نازنین اون شش ساله منتظره. شش سال.
    از شدت سرگیجه نزدیک بود کف اتاق بیفتم. دستم را به صندلی گرفتم و لبه تخت نشستم.
    امین، باور کن نمی دونستم . فکر کردم بعد از این همه سال، مخصوصا با خواستگاری حمید رضا... خوب گفتم اون همه چیز رو فردا فراموش کرده و من فقط براش یک دوستم. اون هم بیشتر به دلیل دوستیش با تو.
    نازنین، باورت نمی شه، یعنی من هم باور نمی کنم. امید امروز گریه می کرد. می فهمی یعنی چی؟ می دو نی یک مرد چه وقت گریه می کنه؟ امید امروز گریه کرد. بهم گفت: (( امین بهش بگو نازنین خانم این بار از دل نرود هر آنکه از دیده برفت. بگو ما صبر ایوب داریم، حالا هر اسبی داری بتازون.)) نازنین حالا چی؟ حالا که همه چیز رو فهمیدی، لااقل حالا دیگه عذابش نده.
    من اصلا منظورت رو نمی فهمم.(چقدر دختره خنگه)
    احساس کردم با این حرفم، امین به آخرین درجه خشمش رسی. بلند شد روبرویم ایستاد و فریاد زد:
    بابا، بخدا، به قرآن ، به تمام مقدسات قسم، امید تو رو می خواد . دوستت داره. اگه لازم باشه بازهم صبر می کنه، انتظار می کشه، حتی اگه دوباره ازدواج کنی. نازنین، ولی این رو بهت می گم، تو هیچ وقت ازدواج موفقی نخواهی داشت. هیچ وقت.
    آخه تو دیگه چرا این حرفو می زنی؟ تو که موقعیت منو می دونی. می دونی شرایط با ون موقع فرق کرده. من یک بار ازدواج کرده ام.
    چی می گی دختر؟ بعضب وقتها حرفهایی می زنی که شک می کنم خواهر منی. ازدواج کردی که کردی. امید اگه با تو هم عقیده بود، همون موقع که خبر ازدواجت رو شنید، ازدواج می کرد. اما نکرد. می دونی چرا؟ خوب هم می دونی، چون عاشقت بود. اون سالها فقط و فقط به امید این که یک روز برمی گردی نفس کشید. با یادت روز و شب زندگی کرد. حالا که بعد از سالها انتظار اومدی، چرا خودت داری با دست خودت نابودش می کنی؟ نه تنها خودش، بلکه پدر و مادرش هم تو رو دویت دارن. می دونی وقتی برگشتی چی گفت، گفت، (( امید به زندگی امید برگشته. بعد از شش سال دوباره دارم نفس می کشم. انگار دوباره متولد شده ام. ))
    نازنین فکر می کنم حالا دیگه همه چیز بهت ثابت شده باشه.
    من نمی فهمم. تو برادر منی یا اون؟ باید پشت من باشی یا اون؟ باید حق رو به من بدی یا اون؟
    این دفعه دیگه نه، این دفعه اگه بخوای به همین رویه ادامه بدی، من نه تنها پشتت نیستم، بلکه مقابلت قرار می گیرم. این بار حق با تو نیست. حرف آخر رو هم می زنم و میرم. امید دوستت داره و به هر قیمتی هم که شده به دستت میاره. مطمئن باش من هم از هیچ کمکی کوتاهی نمی کنم. آخه نازنین. حالا امید به کنار تو چرا با خودت این طوری می کنی؟ نمی خواد انکار کنی و دروغ بگی. می دونم که تو هم دوستش داری. توی این چند ماه گذشته، همه چیز برای من روشن شده. خودت هم می دونی که تو هم بدون امید دووم نمیاری، اما غرورت اجازهنمی دیه بهش فکر کنی. جواب تو خیلی ها رو از انتظار در میاره. نازنین بهش فکر کن. اگه...اگه سحر هم...اگه من اون موقع ...شب بخیر.
    احساس کردم حالم دارد بهم می خورد. بیشتر از همه از بغضی که در صدای امین بود و قطره اشکی که روی گونه اش لغزید منقلب شدم.
    آن شب تا صبح پلک بر هم نگذاشتم. حرفهای امین تمام ذهنم را مشغول کرده بود. شاید حق با و بود. شاید زندگی ناموفقم با فرهاد به خاطر امید بود. امین راست می گفت، من امید را دوست داشتم. او مرا به خاطر خودم می خواست، فقط به خاطر خودم. کاری که هیچ گاه فرهاد نکرد. او مرا هیچ وقت به خار خودم نخواست، اما چه طوری، چطوری باید به او می گفتم که اشتباه نکرده است، که انتظارش بی ثمر نبوده است؟
    دو هفته از آخرین تماسی که با او داشتم می گذشت. دو هفته پر عذاب و اندوه. بارها خواستم با او تماس بگیرم و عذرخواهی کنم، ولی بعد بهتر دیدم خودش پا پیش بگذارد. خودش باید انتخاب می کرد یا مرا یا دیگری را.
    این بار من داشتم از دلهره می مردم، اگر جواب مثبت می داد، دیوانه می شدم، حتما دیوانه می شدم. دلم خیلی برایش تنگ شده بود. اگر یک بار دیگر مب آمد و می دیدمش همه چیز را به او می گفتم. دلم می خواست بنشینم و ساعتها نگاهش کنم. حالا نوبت من بود که انتظار بکشم. آیا باز می گردد؟
    یک شب در خانه تنها بودم و داشتم تلویزیون تماشا می کردم که زنگ در به صدا درآمد. آیفون را برداشتم و از صدایی که شنیدم نمی دانستم باید خوشحال می شدم یا ناراحت. امید بود. در را باز کردم . دستی به موهایم کشیدم. لباسم را صاف کردم و به انتظار ایستادم. وقتی به طرفم آمد با چهره خندانی گفت:
    سلام، اجازه می دین بیام تو؟
    خودم را کنار کشیدم و گفتم:
    بفرمائین.
    او شاد بود . آن شب کت و شلوار قهوه ای با کراواتی به همان رنگ به تن داشت و از همیشه جذاب تر شده بود. بوی عطرش از بوی گلهایی که در دست داشت بیشتر بود. بدون تعارف، درست مثل دامادها...از این فکر دلم فرو ریخت.
    بدون دعوت من به سالن رفت و گلها را روی میز ناهارخوری گذاشت. حدس زدم جوابش مثبت است و در دل به خاطر خطایی که مرتکب شده بودم، خود را سرزنش می کردم.
    آقای متین بفرمائین بنشینین من برم چایی بیارم.
    چایی نمی خوام . اگه کاری ندارین بریم.
    کجا؟
    خواستگاری، مگه قرار نبود در حقم خواهری کنین و برام برین خواستگاری؟
    اما الان که نمی شه، من وقت نگرفته ام
    هیچ مسئله ای نیست. سرزده می ریم. البته اگه کاری نداشته باشین. مثل این که تنها هم هستین؟
    همه رفته ان خونه خاله ام، آخر شب برمی گردن. می تونم براشون یادداشت بذارم.
    خوب پس عجله کنین.
    اگه نبودن چی؟
    هستن، اگه نبودن یک روز دیگه می ریم.
    باشه. من الان بر می گردم.
    به اتاقم رفتم. با حالتی غریب، لباسهایم را برداشتم و پوشیدم. گونه هایم از حرارت اشک گرم شد. بازهم امید داشتم که نظرش عوض شود. صورتم را شستم و به پایین برگشتم. وقتی مرا دید:
    آماده شدین؟
    بله.
    بعد به خاطر اینکه از نگاهش در امان باشم، به طرف جا لباسی کنار در رفتم تا لباسم را مرتب کنم. همان طور که داشتم با یقه لباسم ور می رفتم ، از داخل آینه دیدم که پشت سرم ایستاده است و نگاهم می کند. من هم همانطور نگاهش کردم وگفتم:
    بریم. من آماده ام.
    کجا؟
    خواستگاری دیگه.
    خوب ما که الان اومدیم خواستگاری.
    منظورتون رو نمی فهمم.
    نازنین خانم. شما ازم خواستین توی این هفته دختر مورد علاقه مو پیدا کنم تا شما برام خواستگاریش کنین. خوب این هم دختر مورد علاقه من . بفرمائین. هرچی می خواین بهش بگین.
    با بهت و حیرت نگاهش کردم.
    شما خانمها بلدین این طور مواقع چی باید بگین. خوب بگین دیگه، منتظره...بهش بگین که امید چقدر دوستش داره، بگین اگه اون نباشه امید معنی نداره. بگین نفس امید به نفس اون بسته است. هر طور شده می خواد امشب جواب بله رو ازش بگیره. بگین تا جواب نگیره پاشو از در این خونه بیرون نمی ذاره. بهش بگین امید امشب اومده تا جواب تمام سالهای انتظارشو بگیره. روزی که منتظرش بود بالاخره رسید. اینا رو بگین. همه رو بهش بگین.
    همانطور که نگاهش می کردم گفتم:
    این رو هم بگم که چقدر دلتون از دستش گرفته؟
    نه اینا رو شما نگین. خودم بعدا بهش می گم. شما بگین امید هیچ وقت از دست اون نارحت نمی شه.
    چشمانم را بستم تا از ریزش اشکهایم جلوگیری کنم. برگشتم و سرم را پایین انداختم، اما بی فایده بود و اشک مثل همیشه راه خود را بلد بود. امید چرخید و مقابلم قرار گرفت. در حالی که به چشمانم خیره شده بود گفت:
    اگه تا به حال صبر کردم و منتظر موندم، اگه تا به حال به هیچ کس و هیچ چیز فکر نکردم، اگه هرجا رفتم تو رو دیدم و همه صداها ترنم دلنشین صدای تو بود، اگه شبها به امید دیدنت خوابیدم و صبحها با همان آرزو چشم گشودم، اگه تا به حال زنده ام و نفس می کشم، اگه بعد از خدا این اسم تو بود که به من نیرو می داد، همه اش به خاطر این بود که توی دام عشق تو اسیر بودم. یک چیز رو می دونی نازنی؟ اگه فرهاد هم صبر و تحمل منو داشت و چند سال صبر می کرد، هیچ وقت خودشو به خاطر عشق شیرین به کشتن نمی داد. هر چند ممکن بود چند وقت دیگه من هم کار فرهاد رو تجربه کنم. حالا هم اگه دوست داری باز هم اسیرت بمونم، دامت رو گسترده تر کن، چون امید قصد داره برای همیشه اسیرت بمونه.
    همان طور که اشک می ریختم گفتم:
    آقای متین.
    لبخندی زد و گفت:
    داغ این که یک روز اسم منو صدا کنی به دلم مونده.
    کمی مکث کردم و گفتم:
    امید خان.
    امید اسمش رو بدون خان و آقا دوست داره.
    در میان هق هق گریه، خندیدم و گفتم:
    امید.
    جان امید؟
    من...من توی این سالها خیلی اذیتت کردم . من...
    تو اذیتاتم شیرینه. من امشب به خودم قول داده ام هر طوری شده بله رو ازت بگیرم. حالا اجازه می دی سالهای باقی مونده عمرم رو در کنارت باشم و حضورت را در کنار خودم حس کنم؟نازنین، ما خوشبخت ترین آدمهای روی زمینمی شیم. قول می دم.
    قول تو برام خیلی ارزش داره.
    یعنی...یعنی قبوله؟
    چشمانم را بستم و این بار با تمام وجودم گفتم:
    قبوله.
    *******
    بالاخره بعد از سالها انتظار به همسری امید در اومدم. امید برای من تنها یک همسر نبود، دوست بود، همدم بود، تمام امید زندگیم بود. من با او نفس می کشیدم. تصور روزی بدون او برایم غیر ممکن است، حتی یک روز.
    امروز سالها از ازدواج ما می گذرد و من با وجود دختر و پسرم ، زندگی را زیباتر و دلنشین تر می بینم و به نهایت خوشبختی رسیده ام.

    سعید جان برای دوام خوشبختیمان دعا کن.

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  4. #94
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4886
    Array

    پیش فرض

    »»»پایان«««




    منبع:98دیا

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



صفحه 10 از 10 نخستنخست ... 678910

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

http://www.worldup.ir/